خطر ریزش طنز!


لطفا با کلاه ایمنی وارد شوید!!

بگو که میمانی!

 

و هشت سال گذشت از ریاست‌ات دُکی جان

دلم عجیب برایت

تنگ خواهد شد...

 

دُکی بمان و نرو

کمی به فکر لبم باش

که با نبودن تو خنده‌ای نخواهد داشت.

کمی به فکر عدالت

که با نبودن تو بس یتیم خواهد شد!

کمی به فکر لولو باش

و یا زبانم لال

کمی به فکر ممه.

 

دُکی بیا که بگویم دلم چقدر شدید

برای کاپشن تو

برای خنده ی تو

برای استیل تُخس کمی یه دنده ی تو

 برای هاله‌ی نور

برای صحبت  بس عالمانه‌ات ز ظهور

 تنگ خواهد شد.

 

تو هشت سال اینجا بذر عدل پاشیدی

بمان و کود بده بلکه سبز هم بشود

 تو هشت سال اینجا بر سوال خندیدی

بخند و پرت بگو تا خبرنگار به مرز جنون رسد بدود!

 

تو هشت سال تمام

میان سفره‌ی ما نفت خام پخشاندی،

و از همین لطفت،

پدر، سیاهی ِ سفره بلای جانش شد

سیاه سرفه گرفت.

 

و سر تر از همه شاهکارهای تو این بود:

تو هسته‌های همه میوه‌ها غنی کردی

و میوه چون بمبی در میان مردم ریخت

 و انقدَر خوردند

که پاک یُبس شدند.

 

نگو نمی مانی

نگو که مهلت نیست

دُکی تو که بروی،

میان عدل و ستم باز جنگ خواهد شد

و عدل، موش و ستم چون پلنگ خواهد شد

و از همه بدتر

سوژه‌ی طنزم بی تو لنگ خواهد شد!

بگو که می مانی...

 

پی نوشت: منظور از دکی در این شعر، دکتر ارنست کارتون مهاجران است!!! شک نکنید

   + فرزین کشاورز - ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٤